از گذشته

فرداي بهتر

 

بختم نمي نويسد فرداي بهتري را

گويي شكست داده از خانه ديگري را

مثل نسيم رفتم از كوچه هاي حسرت

خنديد آرزوها در لاي توسري ها

اي درد چاره سازيم قلب نجابتت را

تا بي نجيب باشد آنجا هواي رؤيا

 در جاده ها نخفتم تا خواب را ندزدند

خوابيده بود جاده ، رؤياي خواب در ما

شب را شكفته بودم در خلوت قناري

رقصيد مهر ماتم در خلوت تمنا

جادوي قلب من گفت ورد شبانه اش را

شب لرزه بر تنم زد از لابلاي دريا

درد شكفتنم بود در لذت شبانه

بختم گره به غم زد در سبزه هاي يلدا

1377/گميشان

 

امشب گريه كردم

 

اين دو شعر را براي يكي از دوستانم كه از عشق اش بنا به دلايل ناخواسته جدا شده بود نوشتم . شايد به اين دليل كه لحظه اي ودر حال و هواي او نوشتم ،ساده تر از بقيه اشعارم نمايد . ولي اين شعر را در وبلاگم فقط به خاطر همان دوستم ثبت مي نمايم كه او خوشحال خواهد شد . اميدوارم اين شعر بتواند اعث تسكين بسياري از عاشقاني كه به غم جدايي گرفتار شدند باشد .  (آيلا )

  

 

 

اين تويي

 

تمام تمناي يك فرشته

 

-          خالي و پُر –

 

و ما سرشار از نگفته‌ها .

 

اين تويي

 

تمام تمناي زمين

 

   كه عشق بيرون مي‌زند از اينجا،

 

                                      تا آسمان.

 

 

ما چه رنگي هستيم ؟

 

ما همان بي رنگيم

 

     كه فرياد كرديم

 

ولي دستانمان همديگر را در آغوش نگرفتند

 

تا فرياد زنند تمناي زمين و آسمان را ،

 

كه آهاي! ما از اهالي عشقيم .

 

 

دستانمان به هم گره نخورد

 

ومن امشب تو را گريستم

 

امشب تو را زمزمه كردم

 

وامشب تو را خواهم خوابيد

 

وامشب با تو خوب خواهم شد

 

           فرشته خواهم پوشيد .

 

 

امشب براي خودم گريه كردم

 

امشب براي خودم زندگي كردم

 

و براي خودم آواز خواندم

 

امشب اشك‌هايم را ندزديدم

 

خنده‌هايم را مخفي نكردم

 

فقط امشب تو را دارم

 

ومي‌دانم كه براي هميشه

 

تمنا مي كنم تو را

 

وبي تو

 

مي روم  

 

مي روم

 

مي روم ....

 

 

 

 

"حسرت ديدار"

 

 

انتظار با تو بودن را

 

دورادور نظاره مي كردم

 

با تو بودن ؟ نه ،

 

در تو بودن را

 

ويادت را در خاطرم پروريدن را .

 

تو انگار آشنايي دور بودي

 

و من دنبال آشنا

 

تا بلنداي ديدارت

 

چشم‌هايم را به افق مي دوختم.

 

گاه اشكي از حسرت ديدارت

 

در چشمم هويدا مي شد

 

وگويي تمام قلبم ،

 

تمام عشقم ،

 

تمام دوست داشتنم

 

و تمام قامت تو در اشك هايم تجلي مي يافت

 

تا باور كنم

 

كه ناچارم بي تو باشم

 

ناچارم انتظارت را به انتهاي خلوتم برسانم

 

ناچارم بي تو بودن را آغازكنم

 

من در انتهاي ترديدم

 

به يقين رسیدم

 

كه وقتي برگها مي ريزند

 

انتظار من نيز مي ريزد

 

تا ذره ذره تورا به انتهاي خلوتم برانم

 

من بي تو بودن را آغاز كردم

 

قبیله

من ...

 

من بازيگر صحنه هاي ترديدم

 

چند سال ديگر دوباره متولد مي شوم

======================

"خاكريز"

 

جنگي كه آغاز نشده بود

 

                       ديروز در همين جا پايان يافت

 

مي خواستم براي هميشه بي پناه شوم

 

اما در خاكريز چشمانت

 

 لبخندي نشسته بود

 

 كه براي هميشه پناهم

 

 

"يادگار قبيله "

 

 

 

وسط يك گود تنها نشسته ام

 

اگر بنگري خواهي ديد كه

 

 هنوز تنهايم

 

تو را

 

در درگيري ِ زمانه از دست دادم

 

و مثل يك رؤياي تفسير ناشده

 

قرباني تقديرم شدم

 

گفتم تو خوبي

 

وخوب وسيع بود

 

وبازوانش گشاد

 

ومن به خوب تكيه مي كردم

 

و زارزار گريه مي كردم

 

تو خوبي و وسيع

 

اين را همان روزي كه ليلي شدم ،

 

                                  فهميدم .

 

ولي گويي قبيله ها هميشه انتظار را براي عاشقان

 

                                                       به ارمغان دارند

 

ومن از قبيله ي همان ليلي ام

 

همان ليلي كه در حسرت غريبانه ي خودش

 

تنها به قانون تقدير دل سپرد

 

اينك من را نظاره كن

 

براي راه هاي نرفته ام شتاب دارم

 

و تنهاي تنها راه مي روم

 

تا گناه ِقبيله ام را بشويم

 

   ************

 

از رفتن خسته ام

 

و از ماندن مي هراسم

 

شتابم را مي شناسم

 

ولي مي دانم تا مزار پرستوها

 

                           هنوز فاصله است .

 

با تمام اينها چنان مي رويم  

 

كه حتي در كوير هم دنبال پايي هستم ،

 

                               كه مرا تا اوج خودم برساند .

 

من لبريزم

 

لبريز از خواهشي كه در من است

 

لبريز از درك ِ بودن

 

و"كدام دست ِتمنا"

 

مرا به ابديت ِ خودم خواهد رساند؟ 

 

        ***********

 

ليلي منتظر است

 

اين را قبيله ام به من آموخت

 

اما چرا اين، تنها يادواره ي قبيله هاست ؟

 

         *************

 

از همان دور مرا نظاره كن

 

كه چگونه وسط گود

 

             تنها نشسته ام

 

وسوار حادثه

 

       بي دريغ مي روم

 

آيا مجنون خوابيده است ؟