قبیله
من ...
من بازيگر صحنه هاي ترديدم
چند سال ديگر دوباره متولد مي شوم
======================
"خاكريز"
جنگي كه آغاز نشده بود
ديروز در همين جا پايان يافت
مي خواستم براي هميشه بي پناه شوم
اما در خاكريز چشمانت
لبخندي نشسته بود
كه براي هميشه پناهم
"يادگار قبيله "
وسط يك گود تنها نشسته ام
اگر بنگري خواهي ديد كه
هنوز تنهايم
تو را
در درگيري ِ زمانه از دست دادم
و مثل يك رؤياي تفسير ناشده
قرباني تقديرم شدم
گفتم تو خوبي
وخوب وسيع بود
وبازوانش گشاد
ومن به خوب تكيه مي كردم
و زارزار گريه مي كردم
تو خوبي و وسيع
اين را همان روزي كه ليلي شدم ،
فهميدم .
ولي گويي قبيله ها هميشه انتظار را براي عاشقان
به ارمغان دارند
ومن از قبيله ي همان ليلي ام
همان ليلي كه در حسرت غريبانه ي خودش
تنها به قانون تقدير دل سپرد
اينك من را نظاره كن
براي راه هاي نرفته ام شتاب دارم
و تنهاي تنها راه مي روم
تا گناه ِقبيله ام را بشويم
************
از رفتن خسته ام
و از ماندن مي هراسم
شتابم را مي شناسم
ولي مي دانم تا مزار پرستوها
هنوز فاصله است .
با تمام اينها چنان مي رويم
كه حتي در كوير هم دنبال پايي هستم ،
كه مرا تا اوج خودم برساند .
من لبريزم
لبريز از خواهشي كه در من است
لبريز از درك ِ بودن
و"كدام دست ِتمنا"
مرا به ابديت ِ خودم خواهد رساند؟
***********
ليلي منتظر است
اين را قبيله ام به من آموخت
اما چرا اين، تنها يادواره ي قبيله هاست ؟
*************
از همان دور مرا نظاره كن
كه چگونه وسط گود
تنها نشسته ام
وسوار حادثه
بي دريغ مي روم
آيا مجنون خوابيده است ؟