Aghmaia.blogfa.com
زمين سوخته
از زمين سوختهات
ميگذرم
باز تو ميرويي.
تا انتهاي مرا قصد ميكني؟
يا من تا بينهايت ِ خودم ميروم با تو؟
من و تو
تو و من
خوشبختي در من و تو
چقدر ميارزد؟
و چه كسي خوشبختبي ما را
به حراج ميگذارد؟
آشپزخانه ميفهمد كه؛
بوي ماكاروني
در مغز تو چه رنگي دارد؟
وطعم ماهي ميداند؛
كه چگونه ليز بخورد
لاي دندانهاي من
اين سؤال مسخرهايست كه ميپرسند:
"ماهي را به قورمه ترجيح ميدهي؟!"
چه فرق ميكند اين آدمها را
كه جواب من
پاسخ تعجبشان را نه بگويد
و يا
آري!
چه كسي خوشبختي ما را جار ميزند
بر منارههاي مساجد تكرار؟
وقتي كه آشپزخانه ميفهمد،
و ماهي ميداند،
چه كسي خواهد گفت
زمين كه سوخت
دوباره ميرويد سرشار؟
به شمال من بياييد
تا اين همه زمين سوخته ببينيد
كه من ردشدم
از آنها
و روييدند سرشار.
چه كسي ميپرسد
من و تو باشيم
يا نباشيم؟
به من نگاه كن
به من نگاه كن
اي روييده از زمين سوخته
و بگو:
چقدر تا هواي دلمان فاصله داريم؟
و تا بوي خوش ماكاروني
و طعم ليز ماهي
آشپزخانه
چند زمين را خواهد سوزاند؟
به من نگاه كن
و به خودت
هجوم توانمان را نظاره كن
كه ميتازند
در آباديمان
و برق چشمانمان
ياريشان ميكنند
خوشهچيني بس است
خرمن درو كنيم
اين را پادشاهي ميگفت
كه در ميان مزارع
قدم ميزد
و ميرفت
و ميرفت
و ميرفت
و ميگفت:
خوشهچيني بس است!
"بيتاب"
آغاز شدم از تاب كودكي
زير درخت سيب ترش
اكنون بيتاب شدم
با اينهمه درخت !
كليد
حصار دلشورههايم را
وقتي كه قفل تنت را باز ميكني،
فرو ميريزي.
همهي چمدان زندگي من
به اندازه يك لحظه ديدارمان جا دارد
بازگشت تو
بازگشت من
هر روز بازميگرديم
هر روز آشناتريم
تا فردا
دستمال كاغذيام را در آب انداختم
تو در آن بودي
لحظههاي گذشته
من تا فردا نخواهم زيست
دستمال كاغذيام را در آب انداختم
"تو را ميخواهم "
تلخي تو را نوشيدم
چتر نجابتم را بستم
و لااباليانه
بهشت و جهنم را سوزاندم
تلخي تو را نوشيدم
آوارهي كوچهها شدم
ولااباليانه رقصيدم
عطش شهوتم را نوشيدم
ديدم كه فرياد مي زنم :
"من تو را ميخواهم "
زمين
زمين از حيرت
ترك برداشته بود،
وقتي كه عمق تو را در خودش ديد .
باران که ميبارد
زمين بيشتر ترك بر ميدارد
اما باران هم كه نبارد،
تو هميشه در جستجوي آبي
“ بدرود”
بدرود ميگويم
تمام گلهايي كه كاشتم
زنگ خانه كه به صدا در ميآيد
گلها فضولي ميكنند
ميخواهم تنها باشم
تا، لحظهاي كه او ميآيد،
پرواز كنم.
دونده
بامدادان قرارم را
تازمينهاي اطراف تو ميبرم
وتمام دستانم را براي
نفس كشيدن در هواي توباز ميكنم
كوه،
جنگل،
دريا،
كوير و…
باهم بازي ميكنند
ومن تماشاگر نابي هستم
كه قرارش
در زمينهاي اطراف تو
پرسه ميزند
همه بازي ميكنند
ومن دوندهاي هستم
كه تا تو ميدوم
تولد
بسته هاي كوچك نگاهم را
برايت پست مي كنم
ريشه هايم تولد دوباره شان را
جشن مي گيرندترس
ترسم را ميريزم
قبيله را مي دزدم
داغ يك دزد را بر پيشاني مي زنم
و دنبال انسان ميگردم
مزار
اندوهم را بشكن
بر مزار نگاه من
قداست ِدردِ تولد نشسته است
مزارم را كه بشكافي،
اولين گريه ام
تو را عاشق خواهد كرد .
من نفرين ِ"گم شو "شنيده ام
اما گم نمي شوم
گم نمي كنم
بانوي نگاهم نقاب نمي زند
به حاشيه بوسه هاي دست نخورده مان پا بگذاريم
از هم لب بدزديم
از هم فرار كنيم
از هفت سالگي مان بگذريم
به شانزده سالگي برسيم
و در آغوش هم بهشت را تجربه كنيم