از زمين سوخته‌ات

                  مي‌گذرم

باز تو مي‌رويي.

تا انتهاي مرا قصد مي‌كني؟

       يا من تا بي‌نهايت ِ خودم مي‌روم با تو؟

 

 

من و تو

تو و من

خوشبختي در من و تو

                     چقدر مي‌ارزد؟

و چه كسي خوشبختبي ما را

                به حراج مي‌گذارد؟

 

 

آشپزخانه مي‌فهمد كه؛

بوي ماكاروني

در مغز تو چه رنگي دارد؟

وطعم ماهي مي‌داند؛

كه چگونه ليز بخورد

لاي دندان‌هاي من

اين سؤال مسخره‌ايست كه مي‌پرسند:

"ماهي را به قورمه ترجيح مي‌دهي؟!"

چه فرق مي‌كند اين آدم‌ها را

كه جواب من

پاسخ تعجبشان را نه بگويد

و يا

        آري!

 

 چه كسي خوشبختي ما را جار مي‌زند

                             بر مناره‌هاي مساجد تكرار؟

وقتي كه آشپزخانه مي‌فهمد،

و ماهي مي‌داند،

چه كسي خواهد گفت

زمين كه سوخت

دوباره مي‌رويد سرشار؟

به شمال من بياييد

تا اين همه زمين سوخته ببينيد

كه من ردشدم

                 از آنها

و روييدند سرشار.

 

چه كسي مي‌پرسد

من و تو باشيم

          يا نباشيم؟

 

به من نگاه كن

به من نگاه كن

اي روييده از زمين سوخته

و بگو:

چقدر تا هواي دلمان فاصله داريم؟

و تا بوي خوش ماكاروني

و طعم ليز ماهي

آشپزخانه

چند زمين را خواهد سوزاند؟

 

به من نگاه كن

و به خودت

هجوم توانمان را نظاره كن

كه مي‌تازند

در آبادي‌مان

و برق چشمانمان

ياريشان مي‌كنند

 

خوشه‌چيني بس است

خرمن درو كنيم

اين را پادشاهي مي‌گفت

كه در ميان مزارع

قدم مي‌زد

و مي‌رفت

و مي‌رفت

و مي‌رفت

و مي‌گفت:

خوشه‌چيني بس است!