براي استاد فاضلي

كوه آبي رنگ و بي احترامي به خاطر يك سكه

وقتي در آستانه در ظاهر شد، از شوق در پوست خودم نمي‌گنجيدم. حس خاصي داشتم. انگار هديه‌اي عظيم به من داده بودند و شايد بالاتر از آن يك مهمان ناخوانده آمده بود با انبوهي از سوغاتي. لبخند از لبانم نمي‌رفت. يادم است انگار در دلم چيزي تكان مي‌خورد. او از در داخل كلاس شد، واي! اولين باري بود كه يك فارس زبان را از نزديك مي‌ديدم.

بين آن همه تركمن ديدن اين معلم برايم تازگي داشت. از چندروز قبل بين بچه‌ها شايع شده بود كه يك معلم فارس به مدرسه آمده و همه منتظر بودند كه قرعه فال اين معلم به كدام كلاس مي‌افتد. توضيح دهم كه آن موقع كلاس‌ها روزهاي اول خيلي درهم برهم بود و اغلب معلم نداشتيم.

كلاس سوم ابتدايي بودم ، البته به گمان خيلي زياد. چون آنقدر فكرم مشغول است كه زمان‌ها و تاريخ ديگر در ذهنم نمي‌ماند. حتي اين روزها نمي‌دانم امروز چندم است. و ممكن است در طول روز از چند نفر بپرسم چندم است؛ ولي دقيقا مكانش يادم است و خاطرات آن روزها.

آن روز صبح او را توي دفتر ديده بودم ولي نمي‌توانستم حدس بزنم كه معلم ما باشد. وقتي در كلاس باز شد و در ميان اين همه بچه با لباس‌هاي رنگارنگ، معلمي با مانتو و مقنعه در آستانه در ظاهر شد، برايم زيباترين صحنه‌ها بود. همه محو معلم شده بوديم. شايد نه محو خودش بلكه محو لباس‌ها و قيافه‌اي كه برايمان تازگي داشت. در مانتو اش و تمام پوشش او دقيق شده بودم. چادر نداشت. بعدها ديدم وقتي كلاس مي‌آيد چادر سرش نمي‌‌كند و وقتي مدرسه تعطيل مي‌شود با چادر است. چقدر بعد از آن مادرم را اذيت كردم تا پارچه‌اي مشكي به من دهد و من آن را چادر كنم و اداي معلممان را در بياورم.

علاوه بر جيب و دكمه‌هاي مانتو اش، چادرش برايم جذابيت ديگري داشت. انگار خيلي متفاوت‌تر مي‌شد.

شروع كرد به حرف زدن. فكر كردم چقدر زيبا حرف مي‌زند. معلم حرف مي‌زد و من محوش مي‌شدم. اصلا يادم نيست چه گفت.

احساس كردم چقدر دوستش دارم و چقدر دوست دارم هميشه اين كلاس ادامه داشته باشد. زنگ تفريح همه از معلممان حرف مي‌زديم. منتظر بودم زنگ رفتن به خانه زده شود تا هرچه زودتر از معلممان در خانه وقتي همه دور هم مي‌نشينيم حرف بزنم.

شاگرد زرنگ بودم .آن موقع شاگرد زرنگ بودن چه اعتباري داشت. و ميز اول اول مي‌نشستم، چقدر سر نشستن ميز اول دعوايمان شده بود. انگار نشستن در ميز اول فتح بزرگي بود كه من به بركت قد كوتاهم آن را فتح كرده بودم. نزديك بود كه به خاطر قلدري چند نفر ميز دوم نصيبم شود و نزديك بود قطره اشكي در چشمانم ظاهر شود كه نمي‌دانم چطور در مقابل قلدري‌ها زبانم باز شد و گفتم من قدم كوتاهه و بايد ميز اول بنشينم و رفتم نشستم. اما قلدرها هلم دادند و من از ميز جدا شدم. روز اول مدرسه مدير سر كلاس آمد و اولين كاري كه كرد بچه‌ها را به ترتيب قد نشاند و من چونان فاتحي بزرگ با اينكه خودش آن را فتح نكرده، ميز اول درست  ميزي كه در سمت ميز معلم است نشستم. هميشه درس‌هايم را آماده مي‌كردم و هميشه دست بلند مي‌كردم كه از من بپرسد. چقدر دوستش داشتم. هميشه دوست داشتم كاري كنم كه او خوشحال شود تا اينكه يك روز زنگ نقاشي گفت: نقاشي‌‌ از چيزي بكشيد كه خودتان ديديد و روي رنگ آميزي‌اش دقت كنيد. تاكيدش روي رنگ بود. الان فكر مي‌كنم كه مي‌خواست ما روي رنگ‌هاي آنچه مي‌بينيم دقت داشته باشيم. و من فكر كردم زيباترين صحنه ذهنم را بكشم. خانه ما دو طبقه است كه به سبك روسي ساخته شده است و دورتادورش ايوان چوبي دارد.  هر روز صبح كه بيدار مي‌شوم و از در پا به ايوان مي‌گذارم اولين صحنه‌اي كه در مقابلم ظاهر مي‌شود، از دور رشته كوه‌هاي البرز تماشايي بود.

با ديدن اين كوه‌ها در هواي پاك صبحگاهي، حس خنكي و زلالي به من دست مي‌داد و من نسبت به آنها حس خوبي داشتم كه آن موقع نمي‌دانستم چه حسي است و الان وقتي به آن حسم فكر مي‌كنم از اينكه نمي‌توانم آن را توصيف كنم انگار منفجر مي‌شوم.

رنگ آبي كوه‌ها از دور در سفيدي آسمان بهترين صحنه‌اي بود كه من در ذهنم داشتم. با همين حس خوب و سرشاري كه از ديدن آن كوه‌ها به من دست مي‌داد، شروع به كشيدن كوه كردم. رشته رشته كوه‌ها را كنار هم قرار دادم. خانه‌هايي كه در زيرش ديده مي‌شدند هم كشيدم. عجله داشتم كه هرچه زودتر كار كشيدن تمام شود تا با شوق مداد رنگي آبي را بردارم و شروع به رنگ كردن كوه‌ها بكنم. با حوصله و دقت كو‌ه‌ها را رنگ كردم. چه زحمتي كشيده بودم. تقريبا آخر رنگ كردن بود كه معلم به دفترم نگاهي انداخت. گفت: اين چيه؟ چرا كوه‌رو اين رنگي كشيدي؟ مگه رنگ كوه آبيه؟ و در چشمانم دقيق شد. انگار با نگاهش مي‌پرسيد چرا اين دختر كوه را آبي كشيده؟ وقتي متعجبانه پرسيد مگر كوه آبيه، احساس كردم له شدم. نمي‌توانستم ذهنم را جمع كنم. مگر كوه رنگش آبي نبود؟! در ترديد افتادم. احساس كردم من شايد تا به حال اشتباه ديده‌ام. به همين دليل هيچ جوابي ندادم و از آن طرف فارسي‌ام آنقدر خوب نبود كه توضيح بدهم هر روز صبح كوهي كه من مي بينم آبي است. معلم هي سؤال مي‌كرد چرا آبي زدي و من جوابي نداشتم. رنگ كوه قهوه‌اي بوده و من كوه را آبي ديده بودم و اين مرا در سردرگمي بزرگي  قرار داد. معلم گفت دوباره بكشم و من دوباره كوهي كشيدم كه با بي‌ميلي به آن رنگ قهوه‌اي زدم. منتظر بودم برسم خانه تا از خواهرم بپرسم كوه چه رنگيه و از معلممان گله كنم كه چرا گفت رنگ كوه قهوه‌ايه. خواهرم با بي‌ميلي گفت: اصل رنگ كوه قهره‌اي است ولي چون ما از دور مي‌بينيم به خاطر يه سري شرايط آبي به نظر مي‌رسد. پرسيدم چطور رنگش عوض مي‌شود؟

گفت: رنگش عوض نمي‌شود؛ ببين مگه رنگ خاك قهوه‌اي نيست. كوه هم رنگش هم رنگ خاكه.

گفتم: كوه كه رنگش از خاك نيست. كوه از سنگه و مي‌تونه رنگش آبي باشه.

خواهرم ديگه حوصله نداشت و گفت من چه مي‌دونم. تو هر وقت خواستي كوه بكشي قهره‌اي بكش. چه كار داري چه رنگيه؟

بعد از آن هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‌شدم، وقتي به كوه‌ها مي‌نگريستم به ياد نقاشي‌ام و حرف معلمم مي‌افتادم و به شدت درگير مي‌شدم كه چرا اين كوه‌ها آبي‌اند و معلم مي‌گويد قهوه‌اي است.

از آن به بعد هميشه حس كردم كه معلمم به خاطر نقاشي‌ام از دستم ناراحت شده و نگاه متعجب معلم هميشه در ذهنم بود.

اولين روز شروع كلاس‌هاي كارشناسي ارشد، همين‌كه خانم فاضلي در آستانه در ظاهر شد،همان حسي را داشتم كه نسبت به معلم ابتدايي‌ام داشتم. نگاهش، خنديدنش، راه رفتنش، حركاتش و ... برايم زيبا به نظر مي‌رسيد. هر روز برايم دوست داشتني‌تر مي‌شد هرچند بعدا بي‌خيال اين حسم شدم اما او را دوست داشتم.

وقتي مي‌ديدمش ناخودآگاه خوشحال مي‌شدم. ساعتش بند قهوه‌اي رنگ داشت. هرچند من از ساعت بند قهوه‌اي خوشم نمي‌آمد؛ ولي آنقدر آن ساعت در دستان او زيبا به نظر مي‌رسيد كه من هم ساعت قهوه‌اي رنگي كه از قبل داشتم و يكي برايم خريده و باطري تمام كرده بود، باطري گذاشتم و دستم كردم(تو اين سن خيلي بعيده ولي من شايد ناخودآگاه اين كار را كردم)

دوست نداشتم از دستم ناراحت شود و دوست هم نداشتم به يكي از بچه‌ها بيشتر توجه نشان دهد كه خانم فاضلي همه را يك جور بها مي‌داد. يعني توي كلاس به همه نظرات احترام مي‌گذاشت. و اين بزرگترين حسنش بود كه گاهي از نظر خودش مي‌گذشت و به نظر بچه‌ها احترام قائل مي‌شد. مثل دوره ابتدايي به اين فكر نكرده بودم كه از درسش نمره بهتري بگيرم؛ چون روزهاي فرد از صبح تا 5 و روزهاي زوج از صبح تا هر وقت كه كار بستن نشريه تمام مي‌شود، در دفتر بايد باشم. هرگز زودتر از 9 به خوابگاه نمي‌رسيدم و گاهي به ساعت ده هم مي‌رسيد. با توجه با اينكه دبير تحريريه‌ام بايد نشريه تمام و به ليتوگرافي فرستاده شود تا من بتوانم از دفتر بزنم بيرون. به هرحال وقتي خوابگاه مي‌رسيدم جسد بودم.

اولين و دومين امتحان تاريخ بيهقي را همان نمره‌اي را گرفتم كه انتظارش داشتم؛ ولي امتحان سومي را احساس كردم خانم فاضلي از دستم ناراحت شد، آنهم سر كلمه "سكه".

          من اين كلمه را با توجه به اينكه احساس كردم مهم است و حتما مي‌آيد، بيشتر از بيست بار خوانده بودم. مطمئن بودم كه اين كلمه مي‌آيد. آخرين دقايق شروع به امتحان در كتابخانه نشسته بوديم كه يكي از بچه‌ها داشت تقلب روي برگه كاغذ مي‌نوشت؛ مي‌گفت اصلا هيچي نخوانده است. از من خواست چيزهاي مهم در كتب اصطلاحات ديواني را به او بگويم تا او بنويسد. من چند تا چيز مهم را گفتم ولي سكه را نگفتم. وقتي داشتم بدجنسي مي‌كردم با خودم گفتم نكنه به خاطر بدجنسي‌ام اين كلمه از يادم بره كه همان ترس و انرژي منفي باعث شد كه سر جلسه هرچه قدر فكر كنم معني اين كلمه به ذهنم نيامد. خيلي دلم سوخت. امتحان را خيلي زود تمام كرده بودم؛ اما به خاطر اين كلمه نشستم. عاقبت معني سكه را از هدي پرسيدم كه در حال پرسيدن استاد ديد و از دستم ناراحت شد. خيلي حس بدي داشتم.

از اينكه استاد از دستم ناراحت شد، ناراحت شدم. وقتي نگاه ناراحت آميزي كرد، ياد نگاه متعجب معلم ابتدايي افتادم وقتي كه ديد رنگ كوه را آبي زده‌ام.

كاش آن روز به معلمم مي‌گفتم كه كوهي كه هر روز صبح من مي‌بينم آبي است و من از نزديك كوه نديده‌ام. الان خانم فاضلي با اين همه شاگرداني كه دارد شايد من را يادش نباشد؛ اما دلم نمي‌خواهد يك روز با خودم بگويم كاش به او مي‌گفتم كه من فقط به خاطر يك "سكه" به او و جلسه امتحان بي‌احترامي كردم.