بسته

در روءیای خیس ستارگان

 

تقدیر من شتاب میگیرد

 

در انتظار نگاهی

 

آیینه ها نازکانه می میرند

 

برگرد! دست انتظار از تبلور زندان

 

بیرون بیار مرا از غبار رازمان

 

باران نیامده بر خاک ِ من نمی بینی

 

در انتهای وجودم کویرمی خشکد؟

 

آه! برگرد!

 

دست انتظار من خالی ست

 

دستی به قلب من گذار، اینجا جنجالیست

 

در بسته ای که فرستادی از طراوت تلخ خود

 

شب های من همه انتظار ِ توخالیست

 

بنگر! بنگر ! مرا ، نه ! خودت را درون من

 

در این شبی که تار و ظلمانیست